تبلیغات
مغز کاوشگر - BRAIN PROBE
منوی اصلی
مغز کاوشگر - BRAIN PROBE
مغز ما توانا ترین کامپیوتره...
  • Mahdi Abbasi سه شنبه 2 مرداد 1397 05:17 ب.ظ نظرات ()

    یادمه یبار وسط دعوا داد زد گفت انقد اخلاقت مزخرف که هیچ دوستی جز من نداری! احمق بود دیگه نمیفهمید. انقد دوسش دارم. که نیاز به دیگران ندارم الان به اندازه موهای سرم رفیق خوب دارم. اونو دیگه ندارم ... تو آخرین دعوا داد کشید گفت انقد سرت با رفیقات گرمه که اصلا منو نمیبینی نمیخواست بمونه دنباله دلیل میگشت

    #حامد_رجب_پور

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi جمعه 29 تیر 1397 02:06 ب.ظ نظرات ()

    زن: چرا قبل از ازدواج نگفتی اینقدر فقیر و بی‌چیزی؟!

    مرد: من که همه‌اش بهت میگفتم تو این دنیا غیر از تو هیچی ندارم، تو هم خوشحال بودی و می خندیدی و میگفتی عاشقتم!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi پنجشنبه 24 خرداد 1397 07:30 ب.ظ نظرات ()

    پی‌نوشت (با نماد اختصاری پ. ن) نوشته‌ای است که پس از پیکرهٔ اصلی یک نامه یا نوشتار به آن افزوده می‌گردد. پی‌نوشت می‌تواند یک جمله، یا پاراگراف یا متنی مستقل باشد که در پیام ها ، پست ها و حتی نامه های اداری و رسمی از آن استفاده می شود.



    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi جمعه 28 اردیبهشت 1397 12:28 ب.ظ نظرات ()
     بهترین پیام رسان ایرانی ، پیام رسان گپ است که با امکاناتی فوق العاده ، سریع و ایمن و محیطی جذاب لحظات خوشی را برای شما می سازد.

    برای دریافت اطلاعات بیشتر و دانلود و نصب این پیام رسان روی لینک زیر کلیک کنید.
    آخرین ویرایش: جمعه 28 اردیبهشت 1397 12:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi یکشنبه 12 فروردین 1397 04:54 ب.ظ نظرات ()

    شیخی پای منبر در مورد حلال و حرام صحبت میکرد و میگفت: روزی سه تا دزد به خونه یک تاجر دینداری زدند و کلی پول و سکه رو روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!!

    تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی رو بکشن تا سهمشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردن!!

    بعدش آب و غذایی خوردن و باز راه افتادن که یه دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دومیش رو هم کشت ... شب که شد دزد آخر دلدرد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در غذایش ریخته بود، مُرد!

    الاغ که تنها مانده بود، راه صاحبخونه را در پیش گرفت و بهمراه مال به خانه تاجر دیندار برگشت... این یعنی مال حلال به صاحبش برمیگردد!!

    مردم پای منبر صلواتی بلند فرستادند؛-شخصی بلند شد و گفت: ای شیخ! تمام دزدا که مردند؛ پس جریان رو کی واستون تعریف کرده!؟ خره؟! بعد از آن بود که دیگر کسی شیخ را ندید!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi شنبه 26 اسفند 1396 09:17 ب.ظ نظرات ()

    «بایدها و نبایدهایی دید و بازدید نوروزی»

    1_ از ارسال پیام تبریک کیلویی خودداری کنیم. Send to all پیام قطعا" فقط باعث خوشحالی مخابرات می شود. اگر کسی برایمان عزیز است جداگانه به او پیام بدهیم.

    2_ بوسیدن در دید و بازدید نشانه صمیمیت نیست. ممکن است ما دوست داشته باشیم کسی را ببوسیم اما آیا او هم دوست دارد؟ به زور همدیگر را نبوسیم!

    3_ ادکلن ممکن است لباس ما را خوشبو کند اما حمام کنیم و البته یادمان نرود ادکلن کار خمیر دندان را نمی کند.

    4_در گپ و گفت ها نگوییم: بی معرفت یکسال گذشته کجا بودی؟ چرا خبری نگرفتی؟... خودت کجا بودی با معرفت؟ اینقدر از هم گله نکنیم.

    5_مرگ من، جان تو!

    _تو رو خدا آجیل بخور!

    _ تو رو قرآن چای بخور!

    _تو رو به جان مادرت میوه بخور!!

    اینقدر به مهمان اصرار نکنیم. تعارف نکنیم. تعارف زیاد نشانه ادب نیست. یعنی کسی بعدش نمی گوید: دیدی ماشالا هزار ماشالا چقد تعارفمون کردن!

    6_ پسته ها را جدا نکنیم! قبول دارم خوشمزه ترن ولی بقیه آجیل ها هم گناه دارن، چشم امیدشون به دندان شماست...

    7_دست خالی نرویم عید دیدنی. قرار نیست کمپوت ببریم. یک شاخه گل، یک کتاب برای بچه میزبان...

    8_فوری رمز وای فای میزبان را نخواهیم. مثل این می ماند که چیزی توی دندان مان گیر کرده باشد و به میزبان بگوییم: قربون دستت یه دقیقه مسواکت رو می دی من بزنم؟

    9_ در وقت کوتاه دید و بازدید از تعریف کردن بیماری هایمان، مرگ و میر و تصادفاتی که توی جاده دیده ایم یا رد و بدل کردن اخبار تلخ فامیل پرهیز کنیم. حتی شما دوست عزیز!

    10_ سلام علیکم. من ماشین خریدم! در دید و بازدیدها موفقیت های مالی مان را به رخ نکشیم. اگر حرفش پیش آمد یا میزبان پرسید جواب بدهیم. این فخرفروشی ها خز شده!

    11_ از بچه هایمان نخواهیم جلوی مهمانان کله معلق بزنند، انار صد دانه یاقوت یا سوره و عددهای انگلیسی را از حفظ بخوانند. بچه ها اسباب بازی ما نیستند.

    12_ در جمع آرام حرف بزنیم. برای جلب توجه دیگران به سخنان گهربارمان لازم نیست صدایمان را بلند کنیم. چرا هنوز بیکاری؟ چرا ازدواج نکردی؟ چرا طلاق گرفتی؟ چرا درآمدت کمه؟ چرا دماغت رو عمل کردی؟ چرا موهات رو این شکلی کوتاه کردی و ... پاسخ هیچکدام از این سوالات به ما سر سوزنی ربط ندارد. نپرسیم. بخصوص از جوان ترها.

    13_ از هم قدردانی کنیم. اگر در سال گذشته کسی برایمان کاری کرده، جایی مراقب مان بوده، به درد دل مان گوش داده، به او بگوییم که سپاسگزارش هستیم و یادمان مانده است.

    14_ تا فرصت زندگی هست همدیگر را دوست داشته باشیم، شاید این آخرین دیدار و گفتار و نوشتار باشد. برایتان در سال جدید آرامش، امنیت و لبخند آرزو می کنم.

    15_این چند تجربه کوچک را برای دیگران ارسال کنید شاید دید و بازدیدهای بهتری در ایام عید داشتیم.

    www.brainprobe.mihanblog.com

    آخرین ویرایش: شنبه 26 اسفند 1396 09:24 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi یکشنبه 20 اسفند 1396 03:02 ب.ظ نظرات ()

    خواجه ای ثروتمند، گوسفندانی داشت که هرگاه چوپانِ او شیر آنها را می دوشید و به او می داد، مقدار زیادی آب را با آنها مخلوط می کرد و به دیگران می فروخت. چوپان که از عمل صاحب گوسفندان بسیار ناخشنود بود، خطاب به او گفت خیانت نکن که عاقبت بدی را در پی دارد، اما او توجهی نکرد.

    روزی گوسفندان در دامنه کوهی حرکت می کردند که ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد و سیل بزرگی به راه افتاد و همه گوسفندان را با خود برد. چوپان بدون گوسفندان به نزد خواجه رفت. او که چوپان را بدون گوسفندان مشاهده کرد سؤال کرد گوسفندان مرا چه کردی؟

    چوپان در جواب گفت آن آب هایی که با شیر مخلوط می کردی جمع گردید و سیلی شد و همه گوسفندان را با خود برد.


    منابع: 1. جوامع الحکایات، صفحه 313 2. قصه های شنیدنی حیوانات، محمدرضا اکبری، صفحه 16

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi یکشنبه 20 اسفند 1396 02:45 ب.ظ نظرات ()

    حکایت زیبای توبه نصوح

    نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد و برایش لذت بخش نیز بود.

    گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد ، دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند. وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی خود را در خزینه حمام پنهان کرد. وقتی دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند به خداى تعالی رو آورد و از روى اخلاص و بصورت قلبی همانجا توبه کرد. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت.

    او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید. در یکى از روزها همانطور که مشغول کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود .

    لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد. روزی کاروانى راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند. رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست. مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم. پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد. بنا به رسم آن روزگار و بخاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه، ازدواج کرد.

    روزی دربارگاهش نشسته بود شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم. نصوح گفت میش تو پیش من است و هرچه دارم بعد از خدا به خاطر میش توست. وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند. آن شخص به دستور خدا گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن یک میش بوده است. بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند. ‏


    تفسیر روح البیان‏، ج 10، ص63، دارالفکر، بیروت‏، بى تا

    آخرین ویرایش: یکشنبه 20 اسفند 1396 02:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi جمعه 11 اسفند 1396 10:20 ب.ظ نظرات ()

    داستانک طنز کنترل شده


    مردی به یك مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یك طوطی كرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.» مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟» صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.» مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌ صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینكه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای كه در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.» و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «‌ ۴۰۰۰ دلار.» مشتری: «این طوطی چه كاری می تواند انجام دهد؟» صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»

    آخرین ویرایش: یکشنبه 20 اسفند 1396 02:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi چهارشنبه 9 اسفند 1396 02:15 ب.ظ نظرات ()

    آیت الله بهجت(ره):

    "ڪینه ها را ازآیت الله بهجت(ره):

    "ڪینه ها را از دل بیرون ڪنید

    همدیگر را حلال ڪنید

    و یکدیگر را ببخشید

    تا خداوند هم شما را ببخشد....

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 اسفند 1396 02:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi سه شنبه 8 اسفند 1396 04:06 ب.ظ نظرات ()
    برای دیدن مطلب روی عکس زیر کلیک کنید و فایل بسیار کم حجمی را دانلود کنید که دارای اطلاعات می باشد.
    نظر فراموش نشه....
    مطلب اختصاصی وبلاگ مغز کاوشگر
    www.brainprobe.mihanblog.com
    کپی با ذکر منبع مجاز است.


    آخرین ویرایش: سه شنبه 8 اسفند 1396 04:09 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi سه شنبه 8 اسفند 1396 03:38 ب.ظ نظرات ()
    برای دیدن مطلب روی عکس زیر کلیک کنید و فایل بسیار کم حجمی را دانلود کنید که دارای اطلاعات می باشد.
    نظر فراموش نشه....
    مطلب اختصاصی وبلاگ مغز کاوشگر
    www.brainprobe.mihanblog.com
    کپی با ذکر منبع مجاز است.


    آخرین ویرایش: سه شنبه 8 اسفند 1396 04:09 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi سه شنبه 8 اسفند 1396 03:13 ب.ظ نظرات ()
    مشخصات این دو گوشی جدید تا دقایقی دیگر گداشته میشه.
    لازم به ذکر است تمام این اطلاعات درست و حقیقی است و از اطلاعات شرکت سامسونگ بدست اومده....
    آخرین ویرایش: سه شنبه 8 اسفند 1396 03:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi سه شنبه 8 اسفند 1396 12:01 ق.ظ نظرات ()

    شخصی از استادی پرسید: راز خوشبختی چیست استاد؟ -اینکه هرگز با احمق‌ ها بحث نکنیم!

    -فکر نکنم این راز خوشبختی باشد استاد!

    -" بله، حق با شما است!!!" بهتر است بحث را تمام کنیم.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • Mahdi Abbasi دوشنبه 7 اسفند 1396 09:49 ب.ظ نظرات ()

    فردا در همین وبلاگ اطلاعات این دو پرچمدار سامسونگ گذاشته میشه....

    با تشکر از صبر شما

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3