Mahdi Abbasi شنبه 5 اسفند 1396 06:41 ب.ظ نظرات ()

همراهان گرامی وبلاگ مفز کاوشگر سلام...

این هم داستانک امرزو....امیدوارم از آن لذت ببرید و نظرات خودتون رو درباره اش بیان کنید.


« دزد جوانمردی »

# اسب سواری، مرد فلجی را سر راه خود دید که از او کمک میخواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و بر روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند! مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب میدید دهنه ی اسب را کشید و گفت: اسب را بردم و با اسب گریخت!

# پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: "تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه می گویم". مرد افلیج اسب را نگه داشت. مرد صاحب اسب گفت: "هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی!" میترسم که دیگر "هیچ سواری" به "پیاده ای" رحم نکند!

# حکایت، حکایت روزگار ماست! به قدرتمندان و ثروت اندوزان و کاخ نشینان بگویید: شما که با جلب اعتماد مستمندان و بیچارگان و ستمدیدگان، اسب قدرت بدستتان افتاده! شما نه فقط اسب... که ایمان اعتماد اعتقاد را بردید.

# فقط به کسی نگویید چگونه سوار اسب قدرت شدید! افسوس! که دیگر نه بر اعتمادها اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتمادی! www.brainprobe.mihanblog.com